
سفر خردادماه تیم معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی به شرق استان، بهانهای شد برای روایت لحظههایی که خدمترسانی در آن از جادههای صعبالعبور بشاگرد آغاز شد و تا صدای انفجارهای نیمهشب سیریک ادامه یافت. روایت پیشِرو داستان زنی است که با شوق آموزش و رسالت حفظ جان نوزادان، قدم در دل کپرها، جادههای خاموش و بیمارستانهای پراضطراب گذاشت تا «نفَس نخست» نوزادان این سرزمین، امنتر آغاز شود.
به گزارش قلم ایده آل؛ فردوس شاکری؛ کارشناس مامایی و نوزادان معاونت درمان دانشگاه، سفری به شرق استان هرمزگان داشته است که تجارب این سفر را در قالب سفرنامه نوشته است.
اردیبهشتماه بود که برای اولین بار راهی شهرستان “بشاگرد” و شهر سردشت شدم. آن سفرِ کوتاهِ بازدید، دریچهای نو به روی نگاهم گشود. وقتی در بخش بلوک زایمان و نوزادان، با پرسنل دلسوز آنجا گفتگو کردم، متوجه خلأ آموزشی مهمی شدم؛ آموزش “احیای پایه نوزاد در ساعت اول تولد” (HBB). همانجا عهد بستم که برای نجات نفسهای تازه، بهترینها را به این منطقه بیاورم. با پیگیریهای مکرر، میزبانیِ استاد برجسته کشوری، جناب آقای دکتر عباس حبیباللهی (فوقتخصص نوزادان و عضو هیئتعلمی دانشگاه تهران) را جلب کردم. قرارمان شد ۱۶ و ۱۷ خردادماه؛ روزهایی که در تاریخ خاطرات من حک شدند.
فصل اول: جادههای پرپیچوخم و دلهایی مملو از شوق
ساعت ۵ صبح ۱۶ خرداد، سفر ما از بندرعباس به سمت سردشت آغاز شد. هرچه جلوتر میرفتیم، جادهها صعبالعبورتر و پیچها تندتر میشدند. دکتر حبیباللهی با نگاهی متفکرانه به کوههای سربهفلککشیده مینگریست و از سختی زندگی مردمان این دیار میگفت. در دلم غوغایی بود؛ تلفیقی از اضطراب جاده و شوقی وصفناپذیر برای رساندن دانش به نقطهای که هر ثانیهاش برای یک نوزاد، حکم زندگی را دارد.
ساعت ۹:۳۰ صبح کارگاه را با حضور ماماهای مشتاق و مدیریت بیمارستان آغاز کردیم. برقی که در چشمان پرسنل بود، خستگی را از تنمان میزدود. آنها میگفتند: باورمان نمیشود استادی از تهران به اینجا آمده باشد. آن روز با بازدید از بخشهای مختلف بیمارستان و گفتگو با ریاست محترم، دکتر غلامشاهی، به پایان رسید. شب بشاگرد، حکایت دیگری بود؛ سکوتی عمیق زیر آسمانی که ستارههایش نزدیکتر از هر جای دیگری به زمین بودند. اگرچه دلتنگی برای فرزندانم در آن سکوت چنگ به دل میزد، اما لبخند مادران بشاگردی در ذهنم، تسکیندهنده بود.
فصل دوم: سفر به قلب “کپرها”؛ جایی که عشق جاریست
روز دوم پس از پایان کارگاه آموزشی، تصمیمی گرفتم که مسیر سفرم را تغییر داد. میخواستم فراتر از دیوارهای بیمارستان بروم. با هماهنگی مدیر داخلی، راهی روستاهای دورافتاده شدم. از جایی به بعد، آنتن گوشیها پرید و ارتباطمان با دنیا قطع شد. جادهای مالرو، سنگی و بیابانی پیش رو بود. استرس عجیبی داشتم، اما وقتی به “محمودآباد” رسیدیم، همه چیز رنگ دیگری گرفت.
بچههای قد و نیمقد، با پاهای برهنه اما لبخندهایی به وسعت آسمان، به استقبالمان آمدند. “زهرا” ۸ ساله و “یاسمن” ۵ ساله، راهنمای من شدند تا به کپرها بروم. وقتی وارد کپر “سمیه خانم” شدم، بغض گلویم را فشرد. تمام دارایی این خانواده در یک کیسه برنج و یک بطری روغن خلاصه میشد، اما سفره دلشان بینهایت بزرگ بود. در کنارش نشستم، فشارخونش را گرفتم و از مراقبتهای فرزند چهارمش برایش گفتم. آنجا، در میان گرد و خاک و سادگی کپر، معنای واقعی “مامایی” را لمس کردم؛ جایی که علم باید با زبان محبت، از زایمان زودرس پیشگیری کند.
تا ساعت ۹:۳۰ شب، مسیرمان را تا روستای “سیت و ماستی” ادامه دادیم. در سیاهی مطلق شب و جادههایی که ماشین بهسختی از روی سنگها عبور میکرد، به مقصد رسیدیم. شام سادهای (املت و تنماهی) را در کنار دکتر بخشنده، پزشک فداکار منطقه که با کمترین امکانات خدمت میکرد، خوردیم و نیمهشب به سردشت بازگشتیم.
فصل سوم: در میانه اضطراب و حادثه؛ جاسک و سیریک
ماموریت ما تمام نشده بود. مقصد بعدی، شهرستانهای جاسک و سیریک بود. جادهها اگرچه آسفالت بودند، اما سایه سنگین جنگ و شرایط خاص منطقه، دلهره عجیبی در دل ایجاد میکرد. در جاسک، با استقبال گرم پرسنل بیمارستان خاتمالانبیا، کارگاه دیگری برگزار شد. اما سختترین شب ماموریت، در سیریک رقم خورد.
ساعت ۱۲:۳۸ نیمهشب، صدای مهیب چهار انفجار پیاپی، سکوت بیمارستان سیریک را در هم شکست. تپش قلبم به شماره افتاد. صدای جیغ و دویدن پرسنل در محوطه میآمد. در آن لحظات پر از هراس، دکتر حبیباللهی با آرامش گفتند: «نگران نباش، خدا با ماست.» آن شب با چشمان بیدار به صبح رسید، اما تعهد کاری اجازه نداد کارگاه را لغو کنیم. صبح روز بعد، ماماهایی که از روستاهای دور آمده بودند، با تعجب میپرسیدند: «در این شرایط جنگی چطور آمدید؟» و پاسخ ما تنها یک جمله بود: «رسالت ما نجات جان انسانهاست، حتی در دل آتش.»
فصل چهارم: پایان تلخ و شیرین؛ میناب و شجره طیبه
مسیر بازگشت ما از میناب گذشت. به پیشنهاد دکتر، به زیارت شهدای مظلوم مدرسه “شجره طیبه” رفتیم. ایستادن بر مزار دانشآموزان بیگناه، دردی روی سینهام گذاشت که با هیچ واژهای توصیف نمیشود. اشکهایم بیاختیار بر سنگ مزارها میچکید. آنجا بود که فهمیدم امنیت و خدمتی که امروز داریم، به چه بهای سنگینی به دست آمده است.
سرانجام، پس از خریدی کوتاه از سوغات میناب (انبه و تخمه معروفش)، راهی بندرعباس شدیم. در طول مسیر، به چالشهای شرق استان فکر میکردم. این ماموریت برای من تنها یک “سفر اداری” نبود؛ کلاس درسی بود از ایثار مردمان بشاگرد، فداکاری پرسنل مرزی و مظلومیت شهدای میناب.
خدا را شاکرم که توفیق داد برای اولین بار چنین سطح آموزشی را به شرق استان ببریم. خسته بودم، اما خرسند؛ چرا که میدانستم از این پس، دستهای آموزشدیده ماماهای این مناطق، با اطمینان بیشتری نفس را به ریههای نوزادان هرمزگانی باز میگردانند.
پایان خبر/