کوروش سلمانی دهبارز -بگذار این بار، نخستین کلمهام سلامی باشد بر خاکی که هر دانهاش آیهایست و هر زخماش نشانی از تقدیر،بر زمینی که رنج و شهامت را چون دانه و نور در خود پرورانده است ـدر خاکی که هنوز صدای «هل من ناصر» در نسیم جنوب، لابهلای شرجی و نخل، تکرار میشود.
ما کیستیم، ما از کدام ریشه فراز آمدیم؟
آیا نه آن نسلِ سوختگانِ جنوبیم،
همانان که میان تفت سوزان ظهر و شلاق باد، رو به آسمانی ایستادهاند که در آن، هنوز پرچم سرخی بر فراز است؟
نمیتوان لحظهای از این خاک نوشت، بیآنکه اشارتِ کربلا را در نبض خود شنید؛
بیآنکه در صدای مادران شبنشین جنوب، پژواکِ نالههای دشت نینوا را نیافت.
وطن برای ما تنها جغرافیا نیست، بلکه خاکیست که هر بار، قصهی کربلا را در رگهایش تکرار میکند:
صبر مادران، عطش کودکان، تردید شبانهی پدران، امیدِ یاران بیلباس. از اشارات حسین، از آفتابِ داغ ظهر عاشورا، این را آموختهایم:
عشق به خاک، یعنی ایستادن بر تلی از آوار، و باز آواز آزادی سر دادن.
این وطن، تعریفی موهوم در کتابهای درسی یا نقشههای عاری از روح نیست؛
وطن، همان «ذکرِ بسمالله» است هنگام برخاستن،
همان سکوتِ سوزناکِ شب؛
همان امید ویرانناشدنی مادری که فرزندش «اکبر» نشد، اما شهید نان و غرور شد.
در جنوب، شرجی یک استعاره است،
استعارهای از سنگینی تقدیر،
اما همراه امیدِ باران؛
وطن یعنی ایستادن کنار دوستانِ زخمی و ندای «لن نُهزم» را تکرار کردن،
نگاهی از جنس معرفتِ حسین، در زمانهای که هیچ تضمینی برای فردا نیست.
اکنون که جنگ، دیوِ بیپایان رعب را در دلها کاشته، ایران شبیه همان کاروانِ کوچک کربلاست:
تنهای تنها، اما لبالب از معنا؛
وطن یعنی بودن میان دو ارتش، اما انتخاب راه آزادگی، حتی به بهای زخم خوردن.
کسی چه میداند ـ شاید در هر آوار جنوب، در هر سقف نمکشیده، در هر دل شکسته، دانهای از آن تربت دوستداشتنی نهفته که اگر باران اراده و ایمان بر آن ببارد، بوی «یا حسین» دوباره جهان را آکنده میکند.
امروز، سرنوشت ما گره خورده به فلسفهی عاشورایی ماندن:
وفاداری به یک رؤیا و یک «قرار قدیم» با خاک.
نه آنکه فقط زنده بمانیم، بلکه چون حسین و یارانش، در متن همهی تلخیها، معنایی برای خوب مردن، خوب زیستن، خوب دوست داشتن پیدا کنیم.
در سایه روشن وطن، سایهبان نخلهاست و شرجیِ سوزان و گلوی سوزان و امید کودکان بیپناه.
در همین قوس غم تا قله امید ـ وطن را باید گونهای دیگر فهمید؛
نه به خون و خاک، که به تعهد و اشک و «حسین» بودگی.
هر روز وطن را با عاشورا محک میزنم:
ایستاده باشم، حتی اگر تنها، گرسنه باشم، اما عاشق،
خسته باشم، اما امیدوار به نور فانوسهای کربلا که هنوز، حتی اگر هزار لشکرِ اضطراب در خانه باشد، چراغی امن و مقدس را پاس میدارد.
در این سرزمین، حتی اگر هزار تیر نشانه رفت، کافیست نگاهی حسینی باشد؛ تا دنیا جای شور و بیداری باشد،
و خانهای از امید، که از هر خاکستری، دوباره جوانه بزند.
ما با نام حسین زیستهایم با رمز نخل و شرجی و جنوب و سرو و امروز، باز بر پیمان با خاک و آینده ایستادهایم:
تا حتی اگر در آتش و اضطراب، برادری، امید و فداکاری را ـ به یاد جنوب، به یاد کربلا، تا همیشه جاودانه کنیم.
دوستدار وطن و نام حسین کوروش سلمانی دهبارز
تابستان ۱۴۰۴ – کربلای مقدسه